| <-PostTitle-> |
|
<-PostContent->
|
|
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد |
بنام خداوند بخشنده و مهربون سلام الان از یه کافی نت مزخرف براتون مینویسم. دیشب نشستم کلی باهاتون حرف زدم اما... اما الان که فلاپی رو گذاشتم توی کامپیوتر فلاپی ام افتاد تو سیستم هر چی هم به مسولش میگم بهم بدش میگه نمیشه . دیگه اشکم دراومده نمیدونم چی کار کنم .اون همه مطلب همه از بین رفت. عیب نداره من کلا ادم بدبختی ام که حتی تو ی کافی نت رفتنم شانس نیاوردم.اگه یه ذره خدا دوسم داشت عمو به جای اینکه امروز بره بند عباس میومد شیراز.اگه کل مردم بندر عباس جمع بشند نمیتونن اندازه من دوسش داشته باشن اونوقت من... خدا وقتی بندگانش را آفرید روی پیشانیشان نوشت قصه خوب سرنوشت خدا وقتی بندگانش را آفرید با پر مرغ پر طلا و قلم نوک طلا روی پیشانیشان نوشت قصه خوب سرنوشت به ما که رسید پرنده پرید، قلم شکست ، پری از مرغ غم گرفت و روی پیشانیمان نوشت قصه تلخ سرنوشت 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:40 توسط شاید یه دیوونه!!! |
سلام
چه شب یلدایی شد اون شب الان حوصله ندارم بعدا براتون میگم که چه قدر همه چیز بی معنی بود دیشب اسمون شهرمون واسه اولین بار تو امسال بارید!!! اونم دلش واسه ام سوخت و با رعد و برق از خدا گله کرد که چرا ... دوباره خزوون اومد نم نم بارون میزنه توو صورتم بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم رعد وبرق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کیو گرفتی زیربارونای پاییز میخوام اینجا با تو باشم زیربارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:32 توسط شاید یه دیوونه!!! |

| یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد
|
|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |
|