| <-PostTitle-> |
|
<-PostContent->
|
|
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد |
بنام خدا : قبل از هر چیزی قبول شدن عاطفه جونم تو امتحان رانندگی وگواهینامه گرفتن رو بهش یه دنیا تبریک میگم . تا کی باید با رقیبم هام دوست باشم ؟ تا کی خودمو گول بزنم ؟ من دوسش دارم خدایا کمکم کن چه قدر خیال پردازی کنم؟ تا کی دلمو به رویا هایی خوش کنم که حتی خودمم ازشون خنده ام میگیره؟ شب21 ماه رمضون واسه اولین بار رفتم احیا ... چه حس عجیبی بود خیلی بدبختم ... خیلی درس موقعی که همه داشتن گریه میکردن موقعی که کل جمعیت از خدا حاجت میخواستن من . . . منه بیچاره مجبور بودم بغضمو فرو بدم که مامانم نپرسن که چرا گریه میکنی؟ وقتی اومدم خونه خوابیدم تا ساعت 12 ظهر نماز خوندم بغض داشتم گریه ام می اومد ... بازم لبخند زدم خندیدم که مجبور نشم توضیح بدم الانم دارم میخندم مرده شور هر چی عشق و عاشقیه ببرن از همه بدم میاد جز اون دیگه طاقت ندارم من دیوونه ات باشم و تو بی تفاوت از کنار یه دیوونه بگذری کاش قلبم کنترل داشت اونوقت واسه همیشه خاموشش میکردم خاموشش میکردم که نه اونو نه هیچکس دیگه رو دوس نداشته باشم اصلا از جا درش می اوردم می انداختمش دور له اش میکردم ازش متنفرم قلبمو میگم همش تقصیر اونه هر چی بدبختی و زجر میکشم تقصیر اونه که نمیتونه خودشو کنترل کنه و کسی رو دوس نداشته باشه خدایا میگن عشق یه نعمته من نمیخوامش تو رو خدا ازم این نعمتو بگیر به جاش بهم نفرت بده چون فعلا فقط اون واسه روح افسرده ام نعمته داریوش فرضیایی کجایی؟ میخوام برات یه دعای عاشقانه بکنم انشالله که هیچوقت به روز من نیافتی و کسی رو مثل خودت دوس نداشته باشی الهی هیچکس رو که مثل خودته دوس نداشته باشی چون عاقبتت میشه حالی که من دارم آمین ... دوری ... شاید فرسنگ ها دورتر ٬ اما نزدیکی! خیلی نزدیک ... انقده که هیچوقت باورم نشد دوری! ... انقده نزدیکی که حتی از پشت صدات٬ نگاهت رو می بینم!٬ وقتی غمگینه٬ وقتی خسته است ٬ وقتی یه عالمه رؤیا رو نیمه کاره رها کرده... سرم رو می ذارم روی پاهات ... می ذارم روی شونه هات ... اشکهام سرازیر می شن ... می دونی که این همه راه٬ از این همه دورتر اومدم که برات اشک بریزم ... ساکتی ... مبهوت٬ فقط زل زدی به من ... خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم که از درد من و راز درون من خبر گردی تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا

یه روزی بلاخره نوشته هامو میای میخونی.
یعنی یه روزی به کلبه ی عشقی که خودت ساختی سر میزنی.
دوست داشتی یه نشونی از خودت بزار.
بنام هوا به نام نفس...
می خونمش چون تو نوشتی.
بنام هوا بنام نفس...هوایی که نفس کشیدن در آن سخت است!

نمیدونی عاشقتم به جز تو میدونن همه
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:37 توسط شاید یه دیوونه!!! |

| یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد
|
|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |
|