| <-PostTitle-> |
|
<-PostContent->
|
|
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد |
خودت باش خدانگه دار کاش منو میدیدی کاش صدامو میشنیدی کاش میتونستم بگم که چقدر دوستت دارم بگم که تا دنیا دنیاست فقط من تورو دارم چقدر سخته نتونی حرف دلتو بزنی چقدر سخته چشمی نبینتن و گوشی صداتو نشنوه کسی میدونه چند جفت گوش و چشم تو دنیا هست آخه این بی انصافی نیست که حتی یک جفت از اونا نه منو ببینه نه منو بشنوه ؟
بنام خدایی که هیچوقت بنده هاشو تنها نمیذاره :
سلام سلام دیدین عمو شعر تولد رو خوند؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم که دیدین
اخ جون نمیدونید چه قدر ذوق کردم مامانم این گفتن خوب که نگفت
تقدیم به افروز که امروز تولدشه وگرنه چیکار میخواستی بکنی!!!!
من این اپ رو کردم به 2 تا دلیل اول دومی رو میگم : از همه ی گل هایی که
تو وبلاگشون واسه ام تولد گرفتن تشکر کنم به خصوص از مهسای گلم
مژگان عزیزم سپیده مهربونم و عاطفه جوووووونم . واقعا خیلی زحمت
کشیدید انشالله تولدتون جبران کنم . بابت هدیه هایی که واسم فرستاید هم
ممنونم همه شون خیلی خوشکل و ناز بودن حالا اولیش: میخوام تو این
پستم یه دختر گل رو به شما معرفی کنم یه خانوم دختر گل و مهربون
که قلب خیلی پاکی داره . میخوام واسه اش جشن بگیرم میدونم هر جشنی
براش بگیرم کمه اما من تا اون جایی که بتونم سعی خودمو میکنم . این خانوم
دختر خوب و گل و ناز و مهربون بهترین تصمیم زندگی اش رو گرفته
یه تصمیمی که خیلی کمکش میکنه . سپیده ی عزیزم میخوام اولین کسی
باشم که واسه ات جشن میگیرم میخوام از ته دلم بهت بگم خیلی خوشحالم
که نماز میخونی . واقعا خدا خیلی دوست داشته که نماز خون شدی . میدونی
به نظر من عشق پاک وواقعی عشقی هست که ادم رو به خدا نزدیک کنه
عشقی که عاشق واسه رسیدن به معشوقش به خدا نزدیک بشه و فقط از اون
کمک بخواد و تنها امیدش خدای مهربون باشه . میدونی منم اولش خدا رو
اصلا نمیشناختم . ثواب کردن و گناه کردن واسه ام مهم نبود . نماز نمیخوندم
دعا نمیکردم.اصلا نمیدونستم خدا کیه فقط اسمش رو میشنیدم تا اینکه ...
تا اینکه عاشق شدم اول هاش فقط خیال پرداز میکردم تا اینکه یه جوری
شدم اصلا دلم نمیخواست خیال هام بمیرن. دلم نمیخواست رسیدن به عشقم
فقط تو خیالم باشه میخواستم خیال هامو از نزدیک لمس کنم و بهشون رنگ
واقعیت بدم اولش میخواستم با نامه فرستادن و دست به دامن این و اون شدن میخواستم
این کارو بکنم اما کم کم دیدم هر دری میزنم بسته اس اما یه در همیشه بازه
اونم دری هست که از خدا کمک بخوای دری که امید ات اون باشه
اون هیچوقت امیدت رو نا امید نمیکنه مطمئن باش خدا کمکت کنه
مطمئن باش بی جواب از در خونه خدا برنمیگردی . نمیدونم چرا
حوصله ندارم حرف بزنم . حوصله ندارم چیزی بگم حتی حوصله ندارم
یه کلمه دیگه بنویسم به زور دارم مینویسم .به هر حال بهت تبریک میگم
مطمئن باش موفق میشی . دوستت دارم همه تونو دوس دارم .مواظب
دوووووووووووووووووووووووستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:23 توسط شاید یه دیوونه!!! |
بنام خدای مهربونی که منو دیوونه کرد من از خدا خواستم، هرگزنپنداري تنهايي. و تو خود می روی
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا
ولي اكنون تو رفته اي ،
ومن نیز هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
بیا حال که میروی این قلبه پاره پاره را که خود
آنرا شکسته ای با خود ببر .................

سلام من از اول دیوونه نبودم . نمیدونم چی شد که اینجوری شد
شاید قسمت بود. توی یه شب صاف و ابی به دنیا اومدم . هوا گرم
بوده . ساعت 4 صبح به دنیا اومدم .کاش نیومده بودم . به هر
حال خواست خدا بود. تا 12 سالگی هیچ غمی نداشتم . فکرو ذکرم
از اولش هم خیلی تو درس نبود.از درس خوشم نمیاد . اگه میخونم
چون مجبورم . تا 12 سالگی فقط موقعی که دردم میگرفت گریه
میکردم . فقط شاد بودم و میخندیدم . خیلی شیطون بودم .شیطون و
زورگو .تا دلتون بخواد زورگو و مغرور. به هر حال به قول بقیه
از دیوار راست بالا میرفتم . اذیت میکردم شیطونی میکردم میخواستم همه
چیز رو تجربه کنم . همه کاری تو بچه گیم کردم از زنگ در زدن و
فرار کردن و مزاحم تلفنی شدن تا دویدن وسط خیابون . یه بار نزدیک بود
بمیرم . یه بچه کوچولوی شیطون که چون میخواست همه چیزو تجربه کنه
رفت وسط خیابون یه ماشین وقتی ترمز کرد که من گرماش رو کاملا حس میکردم
راننده وایساد و سرم کلی داد زد و من فقط نگاش کردم . بعدش همه کلی دعوام
کردن . مامانم اومد از دلم در اورد و خواهش کرد دیگه اینکار رو نکنم
ای کاش ماشینه یه کم دیرتر ترمز میکرد اونوقت...
یه بار نزدیک بود مامان بابام سکته کنن . بازم یه تجربه ی دیگه
یه شیطونی و بچگیه دیگه . ماجراش مفصله حوصله ندارم بگم
یادمه تو راهنماییم معلم علوم مون از بس شیطونی میکردم
نزدیک بود استعفا بده .هر روز جام تو دفتر بودو همیشه
. میخواستن اخراجم کنن بگذریم روزهای خوبی بود
همش میخندیدم . کی باورش میشه من همون بچه باشم حالا دیگه
هر چی میگردم دلیلی واسه خندیدن ندارم . از وقتی عاشقش شدم
همه چیز عوض شد . انگار من بهم ریختم . روز به روز عاشقتر میشدم
بچه که بودم عاشق اسم داریوش بودم . عاشق یه داریوشی که تا حالا ندیده
بودم و نمیدونستم کیه.دوسش داشتم اما نبود . نمیدونستم کیه . تا اینکه اومد
ارو اروم وارد زندگیم شد .نمیدونم چرا هنوزم وقتی میبینمش قلبم تند تند
میزنه دست هام یخ میکنه . هنوزم روز به روز عاشقتر میشم . اما حالا فرقش با بچه
گی هام اینه که حالا داریوش دارم و ندارم . اما اون موقع اصلا نداشتم
وقی 29 مرداد چهارشنبه گفت ما که مردادی بودیم تولد شهریوری ها
مبارک اتیش گرفتم . اخ چه راحت میگفت شهریوری ها . کاش میگفت افروز
تولدت مبارک . اگر چه که من بدون اون هیچی نیستم و تولد معنایی برام نداره
دوستم میگه چرا تولد نمیگیری؟ براش بهونه میارم . مامانم میگن میخوام برات
جشن بگیرم اما من نمیخوام . الکی بهونه میارم اما.. اما دلیلش اینه که من اصلا
دوس ندارم تولد بگیرم . من دلم میخواد بمیرم واسه چی تولد بگیرم؟؟؟؟
وای اگه یه روز بره اگه بره با یکی ازدواج کنه من ... من چیکار کنم
خــــــــــــدایـــــــــا تنم میلرزه وقتی بهش فکر میکنم . چه تولد غمگینی شد
یادش بخیر هیچ سالی روز تولدم برنامه نداشت جز پارسال که اومد میدون
ازادی .چه قدر دلم میخواست منم اونجا بودم اونوقت همه ی جمعیت رو کنار
میزدم و میرفتم پیشش . یه نصیحت وقتی کسی بهتون میگه دوستت دارم نگید
مرسی یا خیلی ممنون یا از این حرفها . نگید منم همینطور . بگید من هم دوستت دارم
از ادمهایی که اونجوری میگن متنفرم . اون ها لیاقتش رو ندارن . میبینید عشقم
هرموقع کسی بهش میگه دوستت دارم بهش عین جمله دوستت دارم رو میگه
تولد گرفتن جشن گفتن و شادی کردن رو نمیتونم بازم روز تولدم تظاهر کنم
نمیتونم وقتی حس میکنم هیچی ندارم تولد بگیرم و بخندم .بی چاره مامانم
فکر میکنن واسه اینکه تو زحمت نیفتن میگم تولد نمیخوام . به هر حال خدا کنه
وقتی عشقم داره واسه همیشه با یکی دیگه پیوند میخوره و دستاش تو دست
کس دیگه اییه من زنده نباشم . تولدم مبارک چه کلمه ی زشت و بی معنی ای
"مبارک " نگید کاشکی که 100 ساله شم بگید اگه میخواد بره الهی که نباشم
راستی به مناسبت این روز مسخره من ساعت 7 عصر روز شنبه ان لاین
هستم و با voiceبا هر کی که دوست داشته باشه حرف میزنم دلتون خواست
شنبه عصر ساعت 7 ان بشین .
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این اتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در ان سلسله غیر از من دلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اولین کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد روسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل ارای دگر
چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:32 توسط شاید یه دیوونه!!! |

| یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد
|
|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |
|