تبليغاتX
یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند

یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند

دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید          داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید           گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

                                 شرح این اتش جانسوز نگفتن تا کی

                                سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم             ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته ، دیوانه رویی بودیم           بسته سلسله سلسله مویی بودیم

                               کس در ان سلسله غیر از من دلبند نبود

                               یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت        سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت           یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

                              اولین کس که خریدار شدش من بودم

                                 باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او          داد روسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او              شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

                             این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

                             کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر           که دهم جای دگر دل به دل ارای دگر

چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر               بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:34 توسط شاید یه دیوونه!!! |

بنام یکتای هستی :

 

سلام سلام . من این روز ها به لطف خدا حالم خیلی خوبه . وقتی ادم از ته دلش به خدا اعتماد کنه

 

حالش مثل من خوب میشه . اما مگه بعضی ها میذارن . نمونه اش همین عمو پورنگ گل. دلم واسه

 

دیدنش یه ذره شده بود از صبح ثانیه شماری میکردم واسه عصر که ... که چشمم افتاد به این اقاجون

 

با اون شعر شیر و پلنگه پسرش . میدونم همه تو حالتون مثل من گرفته اس به خاطر همین چندتا از

 

اتفاقات با مزه ای که واسه ام افتاده رو براتون میگم که ندیدن عمو پورنگ گل رو چند دقیقه فراموش کنید

 

دیشب مامنم خیلی خسته شون بود میخواستن بخوابن . من و خواهرم رفتیم و هی اصرار کردیم که مامان

 

بیاید چارخونه ببینید . مامانم هم به خاطره ما اومدن . داشت اهنگ مزخرف و مسخره و بی معنی چارخونه

 

رو پخش میکردکه دیدم یه سوسک گنده بالای مبلی که مامنم روش نشستن راه میره منم طبق معمول یه جیغ

 

بلند کشیدم و گفتم مامان سوسک مامان پشت سرتون یه سوسک داره راه میره مامنم هم با عجله از رو مبل

 

بلند شدن و گفتن کو کو کجاست گفتم روی مبل اون هاش مامنم گفتن بدو برو یه دمپایی بیار منم دویدم و یه

 

دمپایی اوردم اما سوسکه فرار کرده بود و مامنم داشتن دنبالش میگشتن که من الکی گفتم مامان مامان پشتتون

 

پشت بلوزتون داره راه میره بچاره مامانم یه جیغ کشید و کلی لباسشو تکوند منم زدم زیر خنده اونم نه خنده ی

 

معمولی دسم رو گذاشتم رو دلم و بلند بلند میخندیدم مامانم فهمیدن دروغ گفتم خواستن یه چیزی

 

بهم بگن که یه دفعه گفتن افروز داره میاد طرفت الان میاد رو پات منم که فکر کردم دارن تلافی میکنن

 

همچنان میخندیدم که یه ان چشمم خورد به سوسکه که یه قدم دیگه می اومد می اومد رو پام منم جیغ

 

کشیدم و با ترس فرار کردم حالا نوبت مامنم بود که داشتن ازم مخندیدن .   

 

 

حدود 3-4 سال پیش تو تابستون یه روز از صبح کلی برنامه چیدیم که بریم بیرون . بعد از کلی

 

تهیه و تدارک دیدن کلی خوراکی خوشمزه اماده کردیم که بریکم شهر بازی و حسابی خوش بگذرونیم

 

عصر تقریبا لباس پوشیده بودیم که یهو زنگ زدن . منم تا صدای زنگ رو شنیدم شروع کردم به غر

 

زدن که اه این کیه مزاحمه در روش باز نکنیم تا بره ممکنه مهمون باشه اصلا هر کی باشه وقتمونو

 

میگیره مامنم اینا هم به خاطراینکه حوصله غرغر های منو نداشتن قبول کردن . 10 دقیقه گذشت

 

من رفتم تا یه سر و گوشی اب بدم ببینم طرف رفته یا نه ارو م اروم رفتم تو حیاط و دیدم از پشت

 

در صدایی نمیاد اروم خم شدم و زیر در رو نگاه کردم که...که با دو تا چشم مواجه شدم

 

 

توی خرداد امسال یه امتحان مهم داشتیم که من خیلی خونده بودم امتحان از طرف اداره بود و توی

 

یه مدرسه دیگه برگذار میشد . من تا برگه رو گرفته بودم شروع کردم به جواب دادن وقتی نگاه

 

کردم و دیدم خیلی ها جواب نمیدن و دارن فکر میکنن یا منتظره تقلبن جو بدجوری منو گرفت

 

با غرور خاصی سوال هامو جواب دادم تا اخره صفحه که رسیدم دیدم بالای صفحه نوشته تعداد سوالانت

 

25 در صورتی که من تا 13 جواب داده بودم با غرور خاصی تو اوج جو گرفتگی گفتم غذر میخوام

 

خانوم گفت بفرمایید عزیزم؟ گفتم این جا نوشته تعداد سوال 25 شما یه برگه بشتر به من دادید

 

لطفا بقیه سوال هار و بیارید که خانومه یه دفعه برگه مو اون وری کرد و گفت عزیزم بقیه

 

سوال ها پشت برگه اس . نمیدونید دلم میخواست اب بشم برم تو زمین . از من میشنوید سعی

 

کنید تو زندگی اصلا جوگیر نشید

 

 

یه روز که شبکه 3 فوتبال داشت و من داشتم عمو پورنگ نگاه میکردم وسط کارتون یه دفعه بابام

 

گفت یه لحظه بزن شبکه 3 ببینم فوتبال نداره؟ منم طبق معمول که بابام رو گول میزدم زدم شبکه

 

2 و گفتم بفرمایین فوتبال نداره  بابم داشتن با تعجب تلویزیون رو نگاه میکردن و به من گفتن

 

این شبکه 3 هست؟ گفتم اره گفتن مطمئنی؟ گفتم اره مطمئن مطمئنم همین موقع مجری شبکه 2

 

اومد و گفت ممنونم که تا این لحظه با شبکه خودتو شبکه 2 همراه بودین ...

 

عاقبت دروغ گفتن همینه  اخرش ادم ضایع میشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط شاید یه دیوونه!!! |

عمو پورنگ دوستت دارم

یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم

یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم

کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم

نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم

به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم

می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم

می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم

آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلبم

عموپورنگ دوستت دارم

شبی از سوز دل گفتم قلم را

 

بیا بنویس غمهای دلم را

 

قلم گفتا برو دیوانه عشق

 

ندارم طاقت بار غمت را...

بچه ها به وبلاگ جدید سپیده سر بزنید و ورودش رو به بلگفا تبریک بگید

http://1eltemas.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:11 توسط شاید یه دیوونه!!! |

یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
<-PostTitle->

<-PostContent->

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime->

ALI MOHAJER

***java4ir.blogfa.com*** دنیای کدهای جاوا اسکریپت