تبليغاتX
یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند

یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند

دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد

بنامه خداوندي که صورت ليلي را سجاده ي مجنون قرار داد ACDSee 6.0 GIF Image

 

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم ...

 

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند

 

تا بدانی  " بی تو " چه می کشم ...

 

کاش قاصدک این پیغام را می رساند که امید و آرزوهایم بی تو

 

آهسته آهسته در حال فروریختن است.

عشق يعني لايق مريم شدن ،عشق يعني با خدا همدم شدن ،عشق

 

يعني جام لب ريز از شراب ،عشق يعني تشنگي - يعني سراب ،عشق ي

 

عني خواستن -  له له زدن ،عشق يعني سوختن پرپر زدن...*

 

*عشق :سفربه روشنایی اهترازخلوت دل هاست وعشق صدای فاصله

 

هاست،صدای فاصله هایی که غرق درابهامند...نه نه نه نه...صدای فاصله

 

هایست که مثل نقره تمیزندوباشنیدن یک هیچ می شوند کدر*

ACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF Image

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا

 

وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي

 

دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم........*

 

 

Not Available


 

ایکاش یه روزی میشد میرفتم روی کوه بلند و داد میزدم عمو پورنگ داریوش هر کی که هستی دوستت دارم و

 

انقدر صدام بلند بود که نه تنها خودش بلکه همه ی دنیا میشنیدند اونوقت بالای وبلاگم مینوشتم یکی را دوست

 

دارم که دوست داشتن براش مهم نیست اهنگ وبلاگم رو میکردم عشق یه چیزی مثله کشک و دوغه به هر حال

 

عاشقانه دوستت دارم چه دلت بخواد چه دلت نخواد

 

دارم باز از تو مینویسم که غم تو دلم نشینه

دارم مینویسم که سادم و ساده ترینم

دارم میخونم عاشقم و عاشقترینم

کاش میتونستم بگم از قلبی که شکسته شده

کاش میشد بنویسم از این دل که خسته شده

کاش میتونستم کاری کنم که تو بمونی پیشم

کاش میشد بنویسم کنارم بمون، نرو از پیشم تو رو خدا

میخام بگم که بعد تو قلبم بد جور شکسته شده

میخام بدونی که دست و پام به غم بسته شده

هرشب عاشقونه با اشک چشمام برات میخونم

اشک چشمام میرن و میگن، من آخرش تنها میمونم

تنها همصدام در و دیوار و این دل پاکم

شاید برگردی اما موقعی که من زیر خاکم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط شاید یه دیوونه!!! |

بـنـام تـــک کـاتـب مــکــتــب عــــــشـق:

 

سلام دوستای گلــــــــــــم دلم واسه همه تون تنگ شده بود می دونم دیر به دیر اپ

 

میکنم و بهتون کم سر میزنم اما باور کنید دلم همیشه با شماست و به یائتون هستم

 

کنکورم رو دادم بد نشد اما ... راستش من عادت دارم همیشه  صبح ها دیگه زودتر ساعت

 

8:30  یا 9 از خواب بلند نمیشم و شب ها هم زودتر از 12 نمیخوابم اما روز کنکور ساعت

 

7:30 کنکور شروع میشد و 6:30 در هارو میبستن و از اون جایی که خونه مون خیلی از حوزه مون

 

دور بود (خونه ما تقریبا شمال شهره و حوزه ام جنوب شهر بود) از خونه مون تا حوزه ام 1 ساعت راه بود

 

منه بی چاره ساعت 11 شب خوابیدم و ساعت 4:30 صبح مثل خروس بیدار شدم البته با صدای مامان و

 

بابام که میگفتن 1 ساعته داریم صدات میکنیم پاشو دیگه بچه های مردم شب کنکور از استرس

 

  خوابشون نمی بره اونوقت خانم با خیال راحت گرفته خوابیده بیدارم نمیشه خلاصه با هر بدبختی بود بیدار

 

بیدار شدم خیلی بد بود تو خواب راه میرفتم حالا بعد از این همه که با سختی بیدار شدم مامانم اینا به شدت

 

به شدت گیر داده بودن که باید صبحانه بخوری ساعته یه ربه به 5 صبح باید صبحونه میخوردم اصلا

 

نمیتونستم تخم مرغ یا نون پنیر یا خامه و مربا بخورم حالم از همه شون به شدت به هم میخورد

 

رفتم سر یخچال دیدم یه کم پیتزا از دیشب مونده چشمتون روز بد نبینه نشستم به زور پیتزا یخ کرده  

 

خوردم اه اه اه خدا به روز هیچ کس نیاره

 

حالم داشت به هم میخورد خلاصه اینکه

 

پاشدم  لباس پوشیدم و سوار ماشین بابام شدم که

 

بریم تو ی راه دوستم هی بهم زنگ میزد و میگفت کجایی

 

 زود باش و هی استرس به من وارد میکرد اخه از شانسمون حوزه امون

 

یکی شده بود من و بهترین دوستم حوزه امون حتی تو کنکور هم یکی شده بود خلاصه

 

تا رسیدم اونجا این دوستم 500 بار بهم زنگ زد و گفت بدو زود باش  در هارو بستن هاااا عجله کن

 

خلاصه شارژ گوشی تو این مدت نصف شد بس که زنگ خورد رسیدم به  حوزه امون تازه اول نصیحت بود

 

من فقط گفتم بابا خداحافظ بابام هم گفت: برو به امان خدا موفق باشی حواست رو جمع کن استرس

 

نداشته باش بالاخره  یا قبول میشی یا نمیشی ناراحت نباش اگه نشدی سال دیگه اولش با بسم الله

 

شروع کن  چه قدر گفتم درس بخون انقدر نرو بیرون حالا اشکال نداره صبحونه هم که نخوردی

 

تا ظهر گشنه ات میشه میخوای برات یه بیسکویتی چیزی بخرم ؟ پریدم وسط حرفشو گفتم بابا جون

 

من باید برم فعلا بای . خلاصه رفتم پیش دو.ستم بیچاره دم در وایساده بود منتظره من با هم رفتیم تو شاید

 

شاید باورتون نشه اما من حتی 1 سر سوزن هم استرس نداشتم دوستم هم یه ریز داشت اتفاقات مدتی که

 

ندیده بودمش رو تعریف میکرد خلاصه رفتمیم سر جلسه و با کمال تعجب دیدیم صندلی هامون دقیقا پشت

 

سر همه هر دومون کلی خوشحال شدیم

                  

دوستم تو این مدت1 ساعتی که مونده بود از سیر تا پیاز

 

بدون جا گذاشتن کوچکترین نکته ای توضیح داد که چیکارها کرده و کجاها رفته

 

بالاخره سوال هامونو دادن منم شرو ع کردم به جواب دادن سوال ها به نظرم اسون بودن همه رو

 

خوب جواب دادم به جز ریاضی که هیچی ازش نفهمیدمو  شانسی زدم بعدش هم چون خیلی

 

خوابم میومد گرفتم خوابیدم و تو خواب دیدم ACDSee 6.0 GIF Imageعمو پورنگ ACDSee 6.0 GIF Imageاومده شده مراقب جلسه مون و من میخواستم

 

باهاش حرف بزنم اما نمیشد چه خواب خوبی بود عمو داشت نگام میکرد یه دفعه از خواب پریدم

 

دیدم دوستم و نصف جلسه خوابیدن!!!! منم دوباره خوابیدم که یه دفعه تو بلند گو گفتن سوالات تخصصی

 

رو  بردارین منم که تازه خوشم اومده بود سریع

 

تخصصی هارو جواب دادم و یه کم با دوستم حرف زدم هر چی مراقب ها میگفتن خانمها کنکوره ساکت من

 

لجبازی میکردم و حرف میزدم بعد دوباره

 

 خوابیدم که یه دفعه گفتن وقت تمام پاشدم بلند سر جلسه یه خمیازه بلند کشیدم همه برگشتن نگام کردن

 

انقدر خجالت کشیدم که  داشتم اب میشدم بعد از کنکور با دوستم

 

خداحافظی کردم اخه برادرش اومده بود دنبالش 

 

برادرش ازم پرسید شما چه جوری میرید؟ گفتم بابام میان دنبالم

 

گفتن اینجا محیط اش خوب نیست  زنگ بزنید بگید نیان من میرسونمتون  گفتم مزاحمتون نمیشم

 

اما انگار بدجوری غیرتی شده بود چون گفت زنگ بزنید منم زنگ زدم بابام گفت من تو راه هستم دارم میام

 

منم گفتم بابام میان برادرش اما ول کن کنبود گفت خوب پس ما صبر میکنیم تا بیان اینجا مزاحمتون میشن

 

منم که نمیخواستم تو این گرما و افتاب مزاحمشون باشم با هر بدبختی بود فرستادمشون رفتن که کاش

 

نفرستاده بودم اخه یه پسره احق دیوونه  بهم گیر داده بود منم هر چی از دهنم در اومد بهش

 

 

 

گفتم اونم عصبانی شد و به من گفت فکر کردی کی هستی بهش گفتم خفه شو گفت اگه نشم چیکار میکنی

 

گفتم میزنم تو  دهنت تا خفه شی گفت جرات نداری راستش من همینجوری گفته بودم میزنم تو دهنت اما ...

 

با این حرفش عصبانی شدم و گفتم حالا بهت نشون میدم جرات دارم یا نه فکر کنم قیافه ام خیلی

 

 وحشتناک شده بود چون تا رفتم طرفش در رفت بالاخره بابا م اومد و من رفتم خونه یه ذره ناهار خوردم  و

 

با عاطفه جونم حرف زدم و خوابیدم تا ساعت 6 که میخواستیم بریم مهمونی اونجا هم رو مبل خوابم برد

 

وقتی هم برگشتیم  هم ساعت 11 بود خوابیدم تا ساعت 9 صبح. ببخشید

 

طبق معمول کلی حرف زدم اخه من دیر دیر اپ میکنم وقتی دستم میره رو کیبورد دیگه...

 

سپیده جونم مهسای عزیزم مژگان مهربونم عاطفه گلم همه تونو یه عالمه دوست

 

دارم از ته دلم می بوسمتون ACDSee 6.0 GIF Image ACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF ImageACDSee 6.0 GIF Image

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط شاید یه دیوونه!!! |

یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
<-PostTitle->

<-PostContent->

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime->

ALI MOHAJER

***java4ir.blogfa.com*** دنیای کدهای جاوا اسکریپت