| <-PostTitle-> |
|
<-PostContent->
|
|
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد |
به نام خداوند بخشنده مهربون : سلام دوستای خوبم میخوام منم مثل گلنار عزیزم یه داستان براتون بگم چون تنها راهی که ممکنه الان آرومم کنه همینه قصه ی تنهایی های دخترک دیوونه : توی شهر شلوغ که پر بود از ادمای خوب و بد یه دخترک زندگی میکرد . دخترک خیلی شیطون و شاد بود خیلی نازک نارنجی و احساساتی اهل کمک به دیگرا ن و خیلی صفات دیگه که باعث میشد یه کوچولو شخصیتش با بقیه فرق کنه . دخترک میدونست یه خدایی هست اما نمیدونست کیه چه شکلیه اما بعضی شبا خواب خدا رو میدید . دخترک نماز نمیخوند حجاب شو رعایت نمیکرد خدا رو دوس نداشت فقط زندگی میکرد تا اینکه یه روز وقتی داشت از جلوی تلوزیون رد میشد چشمش به یه فرشته ی زیبا خورد که داشت از پشت شیشه ی تلوزیون نگاش میکرد . دل دخترک لرزید نمیدونست چرا اما از اول تا اخر برنامه رو دید . بعدها فهمید که فقط چند روزه که اون فرشته تو تلوزیون اومده . خلاصه دخترک بیچاره قصه ی ما عاشق شده بود عاشق پسرکی که دخترک فکر میکرد فرشته اس . شب روز کار دخترک شده بود فکر کردن به پسرک کم کم احساس کرد بدون پسرک داره ذره ذره داره میمیره پس تصمیم گرفت تا نمرده فرشته رو پسرک مهربونو بدست بیاره . برای پسرک نامه نوشت و شبانه روز منتظر یه جواب کوچیک شداما بی نتیجه بود هر چی انتظار کشید جوابی نشنید دوباره و سه باره امتحان کرد اما دریغ از حتی یک کلمه جواب . دخترک دیوونه ی قصه ی ما با خودش گفت باید یه راه بهتر پیدا کنم . به هر کی که رسید گفت عاشق پسرک فرشته اس تا شاید یه کمکی بهش بکنند اما هیچکس تنهایی اش رو نفهمید هیچکس درک نکرد که دخترک بیچاره دیوونه اس هیچکس متوجه عشق پاک دخترک که فقط از خدای خودش پسرک رو میخواست نشد .هیچکس نفهمید بی اهمیت ترین چیز برای دخترک بیچاره شهرت پسرکه . حالا دیگه خانواده اش فامیل هاش همسایه و دوست و هر کس که به نوعی با دخترک اشنا بود از عاشقی اش با خبر بود اما هنوزم دخترک تنها بود دخترک بازم دنبال راه حل گشت . تصمیم گرفت که مستقیم به پسرک بگه دوسش داره اما هر چی تلاش کرد نشد انگار خدا نمیخواست . دخترک غصه ی ما از بس قصه خورده بود و گریه کرده بود همه ازش قطع امید کرده بودن ومنتظر تا پسرک ازدواج کنه یا چند سال بگذره تا دخترک دیوونه سر عقل بیاد اما چند سال گذشت و دخترک موند و دیوونگیش تا اینکه یه روز اتفاقی در مورد سرنوشت یه چیزایی شنید شنید بعضی اتفاقها مثل مرگ یا چیزای دیگه دست سرنوشته و سرنوشت به دست کسی رقم میخورد که دخترک دوسش نداشت دخترک تصمیم گرفت اینبار هم شانس خودشو امتحان کنه تا تونست دعا کرد اوضاعش بهتر شده بود اما هنوز خبری از پسرک نبود از دیگرون میشنید باید واسه استجابت دعاش نماز بخونه نماز خوند همش هم اول وقت کم کم احساس کرد عشق اولش خداست بعدش هم پسرک. نماز هاش حالا ساعت ها طول میکشه همش یا در حال قنوت یا سجده دعا میکنه حجاب اش رو حالا بیشتر رعایت میکنه مواظبه چی میپوشه. اما یه رو از روزای تنهایی دخترک دخترک با دوستش رفت بیرون سوار تاکسی شد از اولش احساس کرد نگاه یکی رو ش سنگینی میکنه اما توجه نکرد اونروز دخترک و دوستش به خیال اینکه سوار تاکسی شدن همه ی کاراشون با اون انجام دادن موقع پیاده شدن پسر راننده در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود کاغذی رو به دست دخترک داد و رفت دخترک عاشق غصه ی ما کاغذ رو خونده بو د متن کاغذ خیلی اذیتش کرد اخه پسر براش نوشته بود میدونی فرق تو با خون چیه ؟ خون وقتی وارد قلب ادم میشه از قلبش خارج میشه اما از لحظه ای که من تو رو دیدم و عاشقت شدم مطمئن باش هیچوقت از قلبم خارج نمیشی پسر راننده چند تا چیز دیگه هم واسه دخترک عاشق نوشته بود اما دخترک بدون توجه به احساسات پسر ک راننده کاغذ رو پاره کرد و رفت . اما پسر راننده بازم جلوش سبز میشد اما دخترک هر بار با لحن بدی پسرک رو از خودش میروند 6 ماه هر روز پسرک راننده به خاطر دخترک عاشق میومد و فقط به دخترک نگاه میکرد نگاهی که دل هر ادمی رو میسوزوند اما دخترک دیوونه و عاشق غصه ی ما چون عاشق فرشته ی تلوزیون بود اصلا به پسرک راننده توجه نمیکرد و با بیرحمی و با خشونت پسرک راننده رو از خودش میروند تا اینکه پسرک یه روز رفت بادل شکسته هم رفت و دیگه هم برنگشت حالا هنوزم دخترک غصه ی ما به کسی که سرنوشت دستشه التماس میکنه اما ... اما هیچ جواب نمیگیره تازه فهمیده که عشقش یعنی فرشته ای که تو تلوزیون دیده بود عاشق یکی دیگه اس و هر بار که دختر میخواد با هاش ارتباط بر قرار کنه فرشته دخترک رو با بیرحمی از خودش میرونه دخترک هر بار که دلش از دست فرشته میشکنه ناخود اگاه یاد پسر ک راننده می افته دخترک دیوونه ی غصه ی ما دلش میخواد از پسر راننده حلالیت بطلبه تا شاید فرشته بهش تو جه کنه اما مگه میشه فرشته از دخترک دیوونه بد جوری متنفره . خدایا خودت به دخترک دیوونه کمک کن خدایا از این وضعیت نجاتش بده . حالا دیگه دخترک شاد و شیطون تبدیل شده به دیوونه ی عاشقی که اگه گریه نکنه یا بخنده همه تعجب میکنن . حالا دخترک دیگه خواب خدا رو نمیبینه بلکه احساسش میکنه بلکه خودشو واسه خدا لوس میکنه چون میدونه فقط اونه که براش میمونه پس بهترین عشق و بهترین دوستش خداست دخترک به معجزه خیلی اعتقاد داره حالا هم منتظره معجزه ا ییه تا خنده رو به لبای بی روح و شادی رو به تن خسته اش و مرحمی برای زخماش پیدا بشه . دخترک الانم داره گریه میکنه . اخه دخترک دیوونه اس . اخه دخترک بازم دلش واسه پسرک فرشته تنگ شده . دخترک پسرک فرشته رو هر جور که باشه دوس داره چه بیرحم چه مهربون چه خوب چه بد حتی اگه پسرک نذاره دخترک براش ایمیل و کامنت بذاره یا حتی اگه دخترک رو بکشه پسرک ادعا میکنه اگه دل کسی بشکنه یا کسی غصه بخوره ناراحت میشه پس چرا دخترک که داره میمیره پسرک ناراحت نمیشه شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر چرا دنیا پره از حادثه های واروونه ؟ عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه دعای دخترک دیوونه : خدایا چرا هر چی دعا میکنم جوابمو نمیدی؟؟؟ خدایا امیدم فقط تویی اما تو... خدایا ! دلیل بودنم فقط تویی!امیدوار بودم چون فکر می کردم تورو دارم! اما حالا که تورو هم ندارم نمی خوام باشم! تمومش کن! خواهش می کنم !!! خدایا تو که سرنوشت رو رقم میزنی : نمیدانم چرا بازی سرنوشت چنین روزگار تلخی را برایم نوشت مرگ دختر دیوانه روزی فراخواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور روزگاریست در این گونهٴ پژمرده هوا هر نشاطی مردست دست جا دوی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خند
فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و
دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا
شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد،
آسمان برايش تنگ(پسرک فرشته هیچوقت نفهمید چرا دخترک این کامنت روبراش گذاشته)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:26 توسط شاید یه دیوونه!!! |
دل دل دیونه ی من عشقت تو سینه ی من دنیا تو دستای من وقتی نگات مال من دنیا تو دستای من قرارمون تو بارون دوباره دیدنمون گرفتن دستای تو دوست دارم های من دوست دارم های من می خوام برات بمیرم با من بمون عزیزم بمون عزیزم دوستت دارم داریوش فرضیایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:1 توسط شاید یه دیوونه!!! |
: دوستای خوبم سلام امیدوارم که هر جا هستید دلتون شاد باشه . یه نفر ازم پرسیده بود چرا دیوونه اصلا چرا شاید یه دیوونه ؟ دوست داشتم جوابشو بزنم تو وبم که همتون بخونید .اسم شاید یه دیوونه رو خودم انتخاب کردم چون کسی که عاشق داریوش فرضیایی میشه البته ببخشید هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بهتون برنخوره اما کسی که عاشق اون میشه دیوونه اس اگه یه کم فکر کنید متوجه میشید که من راست میگم . داریوش فرضیایی با این همه طرفدار و کشته و مرده ای که داره همیشه دور و برش شلوغه پس دیگه جایی واسه ما عاشقایی که یه جایی تازه دور هم ازش زندگی میکنم نداره . ممکنه قلب ما به قلب داریوش فرضیایی نزدیک باشه اما قلب اون چه طور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه ها من از بس شبا به خدا التماس میکنم که خوابشو ببینم خدای مهربونم جوابمو میده♥و هر شب تو خواب ورویای منه اما این که هر شب عشقتو ببینی و نتونی حتی بهش بگی دوسش داری واقعا زجر اوره . اکثرا وقت ها که صبح از خواب بلند میشم و شب خوابشو دیدم احساس میکنم دارم از دوری اش خفه میشم احساس میکنم نفسم داره بی نتیجه میره و میاد تو دنیایی که حتی نمیتونی به عشقت بگی دوستت دارم ای خـــــــــــــــــــــدا مگه من چه گنا هی کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید انقدر زجر بکشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داریوش فرضیایی عزیزم : تلخه ولی دقت کن عاشقونه اس هر کی دیوونه ی تو شه دیوونه اس 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:33 توسط شاید یه دیوونه!!! |

| یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمیداند
دروغ است که میگویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد
|
|+|
نوشته شده توسط شاید یه دیوونه!!! در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |
|